صحبت های ما با فسقلیمون
صحبت های ما با فسقلیمون

درباره وبلاگ

موضوعات

آخرين نوشته ها

پيوند ها

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

پيوندهاي روزانه

آمار وبلاگ




روزای قشنگ

وای رادین جوووووووونم دارم میام پیشت بابایی!!!

دیگه دل تو دلم نیس. فردا، این موقع دیگه پیش همیم. چقدر لحظه شماری کردم برا این روز. خدایا شکرت.

 خیالم راحته که فردا اگه خدا بخواد میگیرمت تو بغلم به همین دلیل جرات پیدا کردم و رفتم عکسای روز اخری که اینجا پیشم بودی را یه بار دیگه نگاه کردم و چندتاییشم انتخاب کردم که اینجا بذارم. فرنازم و رادینم، دلم خیلی خیلی خیلی خیلی زیاد براتون تنگ شده.

آخه تو داری چی بهشون میگی!!!

 

 

ولی جدا تو این مدت دوری از شما خیلی بهم سخت گذشت.

دوستون دارم



موضوع : صحبت های مامان و بابا با رادین

شنبه 16 آذر 1392 توسط مامان فرناز و بابا مهدی



درد و دل

 

رادین جان امروز اومدم تا با تو درد و دل کنم. شاید که کمی بار غم بعضی از رفتارا از رو دلم برداشته بشه و امیدوارم تو بتونی از نکته هاش برا زندگی ایندت استفاده کنی.

رادین جان راستش خیلی دلخورم. از ادما، از رفتارای عجیب وغریب، از کارایی که چه بخوای و چه نخوای میوفتی تو دردسر، از دوستایی که گاهی تو رو تو دو راهی قرار میدن که هر کدوم از راهها تو رو به مشکل میندازه. از درک نکردن ها از همه و همه چیز که تو این دنیا اتفاق میوفته که سر خودخواهی ما ادماس و باعث اذیت و ازار دیگران میشه برا راحتی خودمون گله دارم.

نمی دونم بابایی چرا تعداد این دوستا اینقدر زیاد شده ولی روزی که عروسیم بود و دست تنها یکی نبود که بیاد کمکم حتی دیگ غذای عروسی رو از جلوی پای خودشون برداره. نمی دونم چرا روز عروسی کت و شلوار بابایی با این همه دوست و اشنا باید به خاطر بعضی از کارایی که معمولا دوستای ادم کمک میدن کثیف بشه و ... اون روز فکر کردم خیلی بی کسم. ولی همینکه کارات تموم میشه، باز همشون سر و کلشون پیدا میشه و باز تو میشی ادم خوبه داستان که هیچوقت بی کس نیست.

چندوقتیه که دیگه بریدم. از همه چی.

از دوستایی بگم برات که فقط بلدند مشکل تراشی کنند. ازت کارایی می خوان که از حد توان تو خارجه ولی اینو درک نمی کنن.  بعد میندازن تو رو تو دست انداز مشکلات دیگه، اگه حل بشه تو می مونی و مشکلات جدید با سایرین که به خاطر اونا درست شده و اگه حل نشه کلی حرف و بد و بیراه و دل شکستشونه که رو دستت می مونه. گاهی اوقات خواسته هاشون اینقدر زیاد میشه که برا انجامش مجبور میشه از تمام کار و زندگی خودت بزنی و اخرش میشی چوب دوسر طلا.

 

از دوستایی بگم برات که وقتی میبینی مشکلی دارن و ناراحتن برا اینکه از ناراحتی در بیان میشینی کلی دلداریشون میدی غافل از اینکه روزی از همین دلداریا بر علیه خودت استفاده می کنن و پاشون رو میزارن رو تو و از روت رد میشن.  اصلا نمی گن اگه حرف های اون روز تو نبود کی می تونس اون ناراحتی من رو کم کنه!!

از دوستایی بگم برات که تا سرت را برگردونی دارن برات حرف در میارن!!

از دوستایی بگم برات هر کاری دلشون بخواد میکنن، هر حرفی دلشون می خواد میزنن ولی مبادا بهشون بگی بالا چشمشون ابرو!! اون وقت تو به اصول دوستی اشنا نبودی و اصلا رفتار اجتماعیت زیر سوال میره!!

از دوستایی بگم برات که فقط دنبالت میان تا تو براشون خرج کنی و دست تو جیبشون نمی کنن ولی اگه کوچکترین حرفی بزنی میشی دندون گردترین ادم دنیا!! نوع پیشرفته تر این گونه موجودات هم رویت شده، که اصلا فکر میکنن خودشون خرج کردن!!

از دوستایی بگم برات که معنی رفاقت رو تو حل شدن کاراشون میدونن و اگه حل بشه تو دوست خوبی هستی اگه نشه تو منفورترینی!!

از دوستایی بگم برات که همیشه حق با اوناس!! اگه یه کاری که مناسب نیست رو تو بکنی میشی بدترین!!! اگه خودشون بکنن اصلا جرات نداری بگی!! وگرنه خشتک خودشون را پاره می کنن که خشتک تو رو پاره بکنن!!

از دوستایی بگم برات که همیشه مهربونن، خب الان میگی اینا چه مشکلی دارن!! مشکل اینجاس من بزرگترین زخمای زندگیم رو از این افراد خوردم!!! بهشون اعتماد می کنی و همه چی رو میگی!! بعد یه روزی میشن چاقویی که دسته خودش رو هم میبره!!

از دوست خسته شدم، کمی دشمن لطفا!!

 این روزا یه تعریف دیگه از دوست پیدا کردم و کلا می خوام یه فرهنگ لغت جدید بنویسم :

1) دوست همان دشمن بالقوه است که بالفعل نشده. یا همان دشمنی که در صف ایستاده و هنوز نوبت دشمنی اش فرا نرسیده همانند ترقه که آتش ندیده و ...

2) دوست بیشتر ، به معنای توانایی داشتن دشمنان بیشتر است

3) توانایی تخریب دوست نادان از یک بمب اتم بیشتره پس سعی کن این سلاح کشتار جمعی را هر چه زودتر شناسایی کنی.

4) تو یه کتابی نوشته بود، ع ش ق یعنی علاقه شدید قلبی! کلی فکر کردم ببینم د و س ت یعنی چی دیدم میشه "دهنش واشه سرویسی تو"

نتیجه گیری مدلها!!

دوست ها بر چند نوع هستن:

1) مشکل تراشان

2) فرصت طلبان

3) دراز حقان

4) دوزیستان

 

مقاله های ادبی و علمی دیگری در مورد مطالعات تکمیلی این گونه مخلوقات در اینده به چاپ خواهد رسید در صورتی که نویسنده در اثر محبت یکی از این چهار گونه چاپ نشود و دیوار مسجد را مزین نفرماید.

رادین جونم من که اروم نشدم ولی امیدوارم تو نکته هاش رو گرفته باشی که یه روز نیای برا پسرت از این چیزا بنویسی!!

دوست دارم پسر خوبم



موضوع : صحبت های مامان و بابا با رادین

دوشنبه 11 آذر 1392 توسط مامان فرناز و بابا مهدی



دعوا ..... دعوا

رادین خان این کارات داره ثبت میشه ها!!!

یه کم محل بذاری راه دوری نمیره ها!! اصلا بهتر که محل نمی ذاری. آخه تا کی مامان مریم و مامان فرناز بیان بگن چت که تموم شد رادین زد زیر گریه که وااااااای بابام کوووووو!!! آخه یه جور رفتار کن که بشه دلم رو به این حرفا خوش کنم که این همه بهت سواری دادم مفتی نبوده!!!!

اومدی، سواری  گرفتی!! پولامو خرج کردی!!! گوشام رو دراز کردی!!! کتکم زدی!!! مجبورم کردی پوشکتو عوض کنم!!! بعد وقتی که رفتی و ازم دور شدی اصلا انگار نه انگار....

اصلا یه وضعی درست کردی رادین خان!!!

وقتی داشتن از من جدات می کردن، همه می گفتن حالا رادین چی بکشه..... بعد که رفتی دیدم همه چی کشیدی به جز....

بگذریم رادین خان.

بذار یکی دو روز دیگه با یه موضوع ویران کننده میام حالت رو میگیرم.

اصلا یه چیز دیگه!!!

بابایی بگو از چی می ترسی تا من همونو برات بگیرم!! یا چی دوس نداری تا برم تو فکرش!!

 

دوست دارم دوست خوب من



موضوع : صحبت های مامان و بابا با رادین

جمعه 1 آذر 1392 توسط مامان فرناز و بابا مهدی



دیگه کم کم داری مرد میشی!!

سلام عزیزم، سلام پسر گلم!!

راستش دیگه رومون نمی شد بیایم وبلاگت!! مامانی مینداخت گردن من، من مینداختم گردن مامان!!! دیدم نمیشه!!! باباییم که رسوای عالم گفتم همیشه که ما آره .... ایندفه ام ما...

کلی حرف دارم برات!! کلی شکایت دارم ازت!! کلی دلم برات تنگ شده!! نمی دونم از کدومش برات بگم.

بی معرفت نگفتی میری ایران با مامانی و بابایی بیچاره رو تنها میذاری، اون چه بر سرش میاد!!! نگفتی بابایی دیگه نمی تونه بخنده!!! آخه چرا رفتی؟؟؟ مگه قرار نبود همیشه پیشم باشی؟؟ تو هم که شدی مثله بچه همسایه که!! دو روز میارندش بعد میبرندش!! آخه نمی گید بابایی بدون رادین و مامانی تو یه کشور غریب چی میکشه؟؟

خب بگذریم دوس ندارم حالا بعد از مدت ها اومدم دست پیش رو بگیرم که پس نیوفتم.

رادین جونم دیروز 2 ساله شدی. مبارکت باشه عزیزم. بابا خیلی تلاشش رو کرد که کاراش رو جمع و جور کنه که برا تولد تو و مامانی پیشت باشه ولی هر کاری کردم نشد که نشد. اصلا فکرش رو نمی کردم یه روز اینقدر ازت دور بشم که نتونم تو جشن تولدت شرکت کنم. راستش خیلی دلم گرفته. خیلی زیاد. دوس داشتم پیشت باشم که نشد.

کارم شده که با عکسات درد ودل کنم. اخه تو چت که میام اونقدر تحویلم میگیری که نمی تونم ببینمت. راستی رادین خان بی مرام، یادم میاد یه روز مامان رفته بود برلین عکس مامان رو یه جا میدیدی میزدی زیر گریه، منم برا اینکه حواست پرت بشه همش میبردمت حمام اب بازی!! بابایی رو اون روز مثل اردک همش تو اب نگه داشتی تا مامان اومد و منم تونستم بیام تو خشکی!! حالا 3 ماهه از پیشم رفتی انگار نه انگار که یکی بوده که بهش میگن بابا!! حالا رفتی، کنترل تلوزیون رو کجا بردی آخه!!

همیشه فکر میکردم جواب 2 بعلاوه 1 میشه 3!! ولی زندگی بهم نشون داد که گاهی اوقات میشه 1!!!

هان!!!!! چیه!!!! بهم نمیاد حرف فلسفی بزنم!!!

بی کلاس!

گزارش بی کلاس بازیت تو محرم تا اینجا هم مخابره شده. آخه آدم یه دیگ اندازه خودش بر میداره میره بیرون عزاداری!!! این همه اینجا مامانی عکس حیووون ها را باهات کار می کرد آخرش گاو رو نشونت میداد میگفتی هاپو!! حالا برا من رفتی 2 روزه نذری خور شدی!!

شنیدم تو که مثل فشنگ میرفتی مهد، حالا مثل غزال از مهد فرار می کنی!!! چیه قلدرتر از خودت دیدی گرخیدی!! هی فقط بلدی بابایی رو گاز بگیری، موهاشو بکشی، چنگ بزنی، سیلی بزنی و ...

اهان گفتم موهام، اینو برات بگم که،  رادین جونم از وقتی رفتی ریزش موهام کمتر شده، دکتره فکر میکنه داروهاش اثر کرده!!!

راستش هر چی سعی می کنم این روزا خوشحال نشون بدم نمی تونم، به همین دلیل بهتره که این پست رو هر چه زودتر تموم کنم.

تولدت مبارک عزیزم

2 ساله شدی دوست کوچولوی من

بوس

 



موضوع : صحبت های مامان و بابا با رادین

چهارشنبه 29 آبان 1392 توسط مامان فرناز و بابا مهدی



دوباره اومدیم

یه سلام دوباره به تو رادین، به وبلاگت، به دوستای‌ مهربونمون و خلاصه هر کسی‌ که روزی روزگاری گذرش به این پست می افته.

خیلی‌ وقت نبودیم.اینقدر نبودیم که دیگه نمیدونم باید از کجا بنویسم از چی‌ بگم از سرعت بزرگ شدنت که ما ازش جا موندیم، از شیطنت های بی‌ حدّت، از اشک ها و لبخندهات از خاطرات؟؟؟ اصلا نمی دونم فقط دیدم حیفه این همه خاطرست که اینجاست حیفه اینهمه دوستای‌ خوب هرگز ندیدست که فراموش بشن پس دوباره میایمو می‌نویسیم. به خاطر تو به خاطر دوستات به خاطر خودمون.

می دونم ۸ ماه خیلی‌ زیاده واسه نبودن برای همینم نمی‌شه همهٔ اتفاقاتو نوشت.توی این مدت چند ماه دوربین نداشتیم یکیش خراب شد یکیشم گم شد یا گمش کرد مضنون همیشگی‌ بماند پس توی عکسا چند ماهی‌ خالیه اما حالا به لطف بابای مهربون مامان به یکی‌ از آرزوهای دیرینش رسیده و یه دوربین حرفه ای‌ داره که باهاش می‌تونه عکسای بهتری بگیره.

این پست همینجا تموم شه تا سر فرصت حجم عکسای رادین کم بشه و با یه پست پر از عکس برگردیم.

 

یعنی لازمه در مورد شیطنتی که از این چشم ها سرازیره چیزی بگم؟



موضوع : خاطرات

دوشنبه 21 مرداد 1392 توسط مامان فرناز و بابا مهدی



اولین قدم های مستقل

رادین جونم، پسر خوبم دیشب تو هدیه ای به مامان و بابایی دادی که از خوشحالی سر از پا نمی شناختن!!

آره کوچولوی نازنینم، شما!!!

شما بالاخره بعد از 382 روز تونستی بدون کمک مامان و بابا خودت و بدون اینکه دستت رو به جایی بگیری راه بری.

دیشب یکی از لحظات خوب زندگی ما بود که هیچ وقت تا پایان عمر فراموشش نمی کنم.

 

ممنونم فرشته کوچولوی من



موضوع : صحبت های مامان و بابا با رادین

سه شنبه 14 آذر 1391 توسط مامان فرناز و بابا مهدی



یک سالگی

سلام پسرم

بالاخره این مامانی پر مشغله بعد از ۱۰ روز که از تولدت می‌گذره در حالی‌ که تورو با بابایی فرستاده ددر فرصت کرده تا بیاد و یه کم از این یک سالی‌ که گذشت و جشن تولدت بگه.

من هنوز‌م هاج و واج موندم که این یک سال چطوری گذشت.این یعنی‌ اینکه خیلی‌ خوش گذشت.این یک سالی‌ که من و بابایی با تو بودیم شاید قشنگترین سال همه عمرمون بود.تو هر روز بزرگ و بزرگتر شدی و کارهای جدید یاد گرفتی‌ و ما لذت بردیم از همهٔ این لحظه‌ها.خدایا به خاطر این هدیه بهشتی‌ هر روز و هر لحظه شکرگزارتیم.خودت مراقبش باش که بی‌ تو ما هیچیم.

پسر گلم در آستانه‌ ۱ سالگی ما رو با دندونای آسیابیش شگفت زده کرد و حالا ۱۱ تا دندون داره که  ۳ تاش آسیابیه و البته زجر بسیار کشید برای دراوردنشون اما مثل همیشه صبور بود!!!

شدیدا در حل تلاش برای راه رفتنه و در حال حاضر با کمک مبل و صندلی‌ و دیوار و بقیهٔ وسایل خونه گلیم خودشو از آب میکشه و به هر کجا که بخواد میره.

بازی‌ جدید این روزهاش پنهان کردن چیزای مختلف تو جاهای مختلفه و هر روز باید وسایل خونه رو از زیر مبل و توی سطل زباله و سبد اسباب بازی‌ و... پیدا کنیم وقتی‌ هم که میپرسیم رادین جان مثلا کنترل تلویزیون کوو؟ اول یه خنده‌ی از روی شیطنت تحویلمون میده و بعد خودشو می‌زنه به اون راهو‌ میره و ما همینجوری ۳ روز دنبال کنترل میگردیم و آخر سر که نا امید از همه جا به این نتیجه میرسیم که حتما توی سطل بوده و با آشغالا رفته یهو از توی کیف وسایل آقا رادین پیداش می‌کنیم.

شیطنت هاش به حد اعلا رسیده و من نمیدونم از این بیشتر هم خواهد شد آیا؟؟؟

و اما جشن تولد

این تولد اولین تجربه من و بابایی در برگزاری یه جشن اونم تنهای تنها بود.حدود ۲۰ نفر از دوستانمون مهمون ما بودند و ما کم و بیش مجبور بودیم تمام کارها رو به تنهایی‌ انجام بدیم.بابایی مأمور خرید و تزئینات سالن بود و من مسئول تهیه کیک و شام و...

تقریبا از یکی‌ دو هفته قبل درگیر بودیم و خدا رو شکر همه چیز خوب پیش رفت.صبح روز تولد هم ۲تا از دوستای‌ خوبمون اومدن و حسابی‌ بهمون کمک کردن

یه عالمه عکس دارم از تولد و آتلیه و کلا این روزهای رادین که البته کم کردن حجمشون زمان میبره اما قول میدم توی چند روز آینده با یه پست پر از عکس دوباره آپ کنم

 

 تا بعد...

 



موضوع : تولد ها

سه شنبه 7 آذر 1391 توسط مامان فرناز و بابا مهدی



رنج نامه

سلام رادینکم خوبی؟

دیشب خوابیده بودم، داشتم خواب میدیدم شاعر شدم، من و حافظ و فردوسی و بقیه نشستیم و کل کل شعر و شاعری گذاشتیم، که نوبت به من رسید!!! منم در جوابشون گفتم:

چه خوش گفت مهدی پارسی                بسی رنج بردم در این سال سی

من آنم که نامش بود پهلوان                    که بابا خواندیش ای پسر مهان

همو که نمانده به سر گیسویی              شکسته دماغ و دهن هر سویی

همو که همیشه کشد ناز تو                   گرفته دستت و ببوسد پای تو

ولی تو، تو ای کودک پهلوان                     تو ای زیبای بی نام و نشان

گذاشتی سر بر سینه اش؟                    نوازش بکردی گاهی رخش؟

شنیدی که هر شب دعا می کند؟           به زیر چشم هی نگاهت می کند؟

خدایا من که عمرم برفت                         بگیر جانم و  بده هر چه هست

به این نازنین کودکم گر چه گشت               همه آرزو و همه هستیم

                               *********

به ناگه سیه گشت آسمان                        فرو افتاد از او شی ای گران

به سوی من آمد دوان و دوان                    که گویی تیری از چله­ ی کمان

بخورد بر سرم آن جسم گران                 که ناگه پکید آن خواب گران

دگر من ندیدم به خواب آن شاعران            به جایش بر سر و رو، رادینی خزان

بگشته پوشکش همچو گرز گران               که گوید پدر، ای رستم پهلوان

رسید ساعت درونم خرام و خرام              به نزدیک 2 ای پدر جان جوان

بشد نوبتت خوش بحالت شده                   که رادین امشب بساطت شده

خدایا مرسی که با اومدن این بچه و ضربه هایی که به سرم زد یه سری استعدادام شکوفا شد!!!!!



موضوع : صحبت های مامان و بابا با رادین

پنجشنبه 11 آبان 1391 توسط مامان فرناز و بابا مهدی



تهدیدنامه

پدرم عزیزم 100 بار نگفتم مشکلاتمون رو بیا بین خودمون حل کنیم!!!!؟؟؟!!! نگفتم اینقدر سر به سر من نیذار؟؟؟

الهی ببرندت سربازی کچلت کنن بهت بخندم!!! راستی بابایی زبون باز کردنم رو می خوام با این جمله شروع کنم "چند ماه خدمتی پسرم" چطوره؟؟؟

راستی چه خبر از پایان نامت؟؟؟

حالا ادامه بدم یا باز به کارای من گیر میدی هان؟؟؟

کلامی هم با مامانی عزیز!!!

خانم خانما، ای پری، ای مهتاب، ای خورشید!!! ای نور تمام ناشدنی!!! منم هستما!!! کجایی؟؟؟ هستی؟؟؟ به بهونه تربیت منو رها میکنی رو زمین هر چی ام گریه میکنم محل نمیذاری؟؟

یه صحبتی هم با جفتتون دارم!!

آقا جان اون جا دستشوییه!!! معدن طلا یا انبار جواهرات نیست که اینقدر نگرانید من برم اونجا!! تا خودم رو میرسونم میبینم دو نفر با سرعت از رو کمرم رد میشن یکیشون منو میگیره یکیشون در اونجا رو میبنده!! بانک که نمی خوام بزنم آخه!!! آرومتر!!! همین کارا رو میکنید که ما نی نی ها سرخورده میشیم دیگه.

اینقدر رو اعصاب من رقص پا نزنید!!! آخه اگه خسته اید بهم بگید من خودم می فهمم چرا من رو خسته میکنین!!! آهای پدر و مادرا ببینین اینا با من چکار مینن!!! میخوابن کنارم!! من سینه خیز رد میشم از کنارشون اونا (هر دوشون) نفری یه پای من رو میگیرن و برم میگردونن جای اولم و باز از اول همه چی تکرار!!! اخه یه بار!!! دو بار!!! نه 100 بار که بعدش خوابم ببره از خستگی!!!

بقیش بمونه برا بعد

رادین



موضوع : صحبت های رادین با مامان و بابا

سه شنبه 11 مهر 1391 توسط مامان فرناز و بابا مهدی



یه روز خوب

یه روز خوب 3 نفره و یه گردش پاییزی دلچسب

 

 

 

 

 



موضوع : آلبوم عکس

دوشنبه 10 مهر 1391 توسط مامان فرناز و بابا مهدی



صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 14 صفحه بعد