درد و دل با رادین
سلام بابایی خوبی عزیزم؟؟
اومدم پیشت یکم باهات حرف بزنم شاید یکم سبک بشم.
دلم خیلی گرفته.حتما میپرسی از کی؟؟!!؟؟ از خودم پسر گلم. فقط چند روز دیگه مامان مریم و بابا احمد پیشمونن و دارن بر میگردن. مطمئنم دلم براشون خیلی تنگ میشه. همیشه پیش خودم میگفتم اگه یه روز مامان و بابام بیان پیشم سعی میکنم همه جا ببرمشون، همه کاری براشون بکنم تا دل خودم و خیال خودم راحت بشه و شاید بتونم گوشه ای از خوبیاشون رو جبران کنم. ولی متاسفانه شرایط کاری و زندگی دست به دست هم داد که من نتونم اونطوری که دلم میخواست ازشون پذیرایی کنم. دلم گرفته که 1001 آرزوی انجام نداده دارم براشون ولی وقت و امکانات براورده کردنشون را ندارم. غم دوریشون از همین الان بار سنگینی روی سینم گذاشته. رادین عزیزم، تو که پاکی, تو که معصومی, تو که به خدا نزدیکی از خدا بخواه تا بار دیگه روزای قشنگی که همه در کنار هم بدون هیچ استرسی زندگی میکردیم را بار دیگه برامون تکرار کنه. پسر نازنینم دعا کن تا خدا شرایطی برام پیش بیاره که بتونم روزی همه خوبی هاشون رو جبران کنم.
همیشه قصدم این بوده که شاد شاد شاد بیام تو وبلاگت و برات خاطره ها و مطالب شاد بنویسم ولی نمی دونم چرا حس کردم نیاز دارم به نوشتن این مطالب.
خدایا چرا همیشه تو زندگی یه چیز کمه!!!


درد و دل با رادین
