رادینرادین، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 8 روز سن داره

صحبت های من با فسقلیم

رادین کوچولو در وبلاگ

سلام به همه دوستای گل رادین کوچولو قبل از هر چیز باید از همه شما تشکر کنم برای اینکه با نظرای زیباتون شادی ما را دو چندان کردید ولی چون فرناز جان هنوز تو بیمارستانه من تایید همه نظرا رو گذاشتم به عهده ایشون که اونم بیاد بخونه و مثل من از محبت های همه دوستای رادین کوچولو لذت ببره. راستش امشب من قاچاقی رفته بودم بیمارستان و تو اتاق فرناز جان و رادین مونده بودم که این کوچولو اونقدر بهون گرفت که خانم پرستار مهربون ساعت 1 صبح من رو به بیرون راهنمایی کردن!!! و من هم که خوابم نمی برد اومدم که یه عکس از رادین کوچولومون براتون بذارم. انشاالله عکسای دیگه رو هم به زودی تو وبلاگش قرار میدم. اینم پسر گل من: ...
30 آبان 1390

آمارتو دارم

رادین عزیزم سلام بالاخره اومدی و ما تو رو در آغوش گرفتیم. اومدی و ما مسئولیت سنگین پدر و مادر شدن رو روی دوش خودمون بیش از پیش احساس کردیم. تو این 39 هفته و 6 روزی که شما تو شکم مامانی بودی اتفاقات زیادی افتاد و من و مامان سعی کردیم دست در دست هم همشو برای تو ثبت کنیم روز تولد شما: جمعه ساعت: 4:22 صبح زمان: 27 آبان 1390 - 18 نوامبر 2011 مکان: بیمارستان sant joseph stift Bremen وزن: 3030 گرم قد: 48 سانتی متر دوستت دارم پسرم
28 آبان 1390

بابایی قهرمان و مهربان

سلام کوچولوی من.خوبی خوشی؟ قصد اومدن هم که نداری نه؟؟؟؟!!!! باشه هر وقت دوست داشتی بیا اما جهت اطلاعت باید بگم که باباجون تو ایران کم کم داره نخودچی کشمش هاش تموم می شه و مامان جونم اینجا یه سر داره و هزار تا سودا اینه که هرچی دیرتر بیای خودت ضرر می کنی و مامان جون زودتر از پیشمون می ره و شما هم زودتر می افتی دست مامان و بابای بی تجربه خودت. حالا از همه اینا که بگذریم سخن دوست خوش تر است.امروز می خوام برات از بابا مهدی بگم.از مهربونیهاش و کارایی که تواین نه ما برای من و شما انجام داد. از همون اولین روزهایی که فهمیدیم قراره یه کوچولو داشته باشیم بابایی همه ی تلاششو کرد تا به من سخت نگذره.با اینکه همیشه تو همه ی کارا کنار من بود اما تو ا...
25 آبان 1390

انتظار

رادین عزیزم سلام این روزها همه فکر و ذکرمون شده لحظه دیدار با مسافر کوچولومون و نحوه استقبال از اون. هر روز صبح که بیدار میشم امیدواریم که چهره ماه تو رو تا شب ببینم و هر شب که میخوابیم متوجه میشیم یه روز دیگه از روزایی که ما منتظر حضور تو بودیم گذشته و یه روز جدید باید مثل قبل انتظار بکشیم. این روزا حس ما اینه، سختی گذر زمان و شوق دیدار. رادین پسرم، امروز تولد مامان بود و تو اولین هدیه ات را به مامانی دادی. مرسی پسر گلم که مامانی رو شاد کردی. انشاالله همین جشن تولد رو تو روزای اینده برای خودت میگیریم و کلی هدیه برات میخریم. راستی رادینم کلی لباس داری که باید بپوشی و کلی چیزای قسنگ داری که بابایی همش داره این پا اون پا میکنه شما بدنی...
23 آبان 1390

معانی جابجا

رادین جان از اونجایی که امروزه معنی بعضی از کلمات و رفتارها جاشون عوض شده دیدم بد نیست معانی جدید اونا را برات بنویسم که بعدا بتونی ازشون استفاده کنی و دچار تعدد معانی و دوگانگی فکری و تضاد رفتاری و ... نشی : عذرخواهی : این کلمه خیلی دمده شده و بجای آن از توجیه استفاده می‌شود . شناسنامه یا کارت ملی : دفترچه و کارتی که یکی بدون دیگری فاقد ارزش بوده و حتما جفتش لازم است . سریال : فیلمی‌ست چند قسمتی، که روش مصرف مواد مخدر و آخرین شیوه‌های دزدی را به شما آموزش می‌دهد . تلفن همراه : وسیله‌ای سه‌کاره جهت کلاس گذاشتن، آهنگ گوش کردن و نهایتا‍ عکس گرفتن است . ...
11 آبان 1390

مامان من بهتره

مامانی سلام حالا دیگه مامانتو به رخم میکشی و به مامان من گیر میدی؟؟؟ آره!!! حقته خانم شکمتو کلی خراب کردم. نمی گی من پسرم رو مامانم غیرتیم نمی ذارم یکی بهش بگه بالا چشمت ابرو!!!! هر وقت دیگه خواستی به مامانم از گل کمتر بگی یه نگاه به شکمت بکن!!!! در ضمن دیدی از وقتی به مامانم گیر دادی بدنت بیشتر باد کرده!!! اونم کار منه تا نگی معذرت میخوام هی فوت میکنم تا هی باد شی!! در ضمن به این بابایی بگو تولده ها!!! کلی دنگ و فنگ داره یعنی چی هر دفه از خونه که میره بیرون بهت میگه اگه رادین به دنیا اومد خبرم کن!!!!؟؟؟!!!! مگه کشکه آقا!!!! رادینه ها!!!!! در مورد قوانینی هم که همش داره وضع میکنه کلی حرف دارم ولی از اونجایی که خودشم میدونه وقتی من اومد...
10 آبان 1390

کسی صدای منو میشنوه!!!!!

منم رادین   خدااااااااااااااااااااا یعنی کسی الان صدای منو میشنوه!!! کمرم خشک شده، دوست دارم یه دوری بزنم ولی نمیشه!!! یه چند روزیه که رو سرم ایستادم و گردنم دیگه خسته شده. دستامو نمی تونم حرکت بدم. اینجا کجاس دیگه؟؟؟ خداجونم یعنی دنیا همینه؟؟؟ من که تو بهشت جام خوب بود!!! همشم میخندیدم . الان چی؟؟؟ کی حاضره 9 ماه یه جای تنگ و تاریک باشه!! مگه من جرمی کردم که انداختنم تو سلول انفرادی!!! من که مثل بقیه نی نی های دیگه پامو انداخته بودم رو پامو داشتم به خوشی زندگیما میکردم !!! حیف کاشکی اونوقت که اون دختره تو بهشت بهم سیب تعارف کرد نمیخوردم !!!! خدا گفته بود این سیبه رو نخوریدا!!! ولی نمی دونم چرا هرکی میخورد یه گردبادی میومد و م...
6 آبان 1390